ﻭ ﻣﺮاﺁﻧﻘﺪﺭ ﺁﺯﺭﺩﯼ.
شب است ...
کلنجار میرم باخودم ...
بادلتنگی هایم ...
باقلب له شده ام ...
با غرور شکسته ام ...
سراغش را بگیرم ...
نگیرم ...
بگیرم ...
نگیرم ...
نزدیک صبح است ...
دل را به دریا زدم ...
برایت خاطراتی بر روی دفتر سفید نوشتم
که هیچکسی نخواهد توانست چنین خاطرات شیرینی را
برای بار دوم برایت باز گوید.
چرا مرا شکستی ؟چرا؟
اشعاری برایت سرودم
که هیچ مجنونی نتوانست مهربانی و مظلومیت چهره ات را
توصیف کند
چرا تنهایم گذاشتی ؟چرا؟
چهره پاک و معصومت را هزار بار بر روی
ورق های باقی مانده وجودم نگاشتم
چرا این چنین کردی با من ؟چرا؟
زیباترین ستارگان آسمان را برایت چیدم.
خوشبو ترین گلهای سرخ را به پایت ریختم.
چرا این چنین شد/؟چرا؟
من که بودم؟
که هستم به کجا دارم می روم
بعد هی می پرسند..
چیه؟ چرا حرف نمی زنی؟
این خنده دارترین تراژدیه دنیاست..

سخت افســـــــوس می خـــــــورم
برای تمام روزهایی کــــــــــه..
بی تـــــــــــو..
گذشتــــــــــند..
و تمام شــــــــب هایی که
که با تو نمی گذرنــــــد..
می بینی ..
هنوز رویایـــــــــت..
تمام زندگی من است ..

از من فاصــــــــــــله بگیر..
هر بار که به من نزدیک می شوی..
باور میکنم هنوز میتوان زندگی را دوست داشت
از من فاصله بگیر..
خسته ام از امیدهای کوتاه ..
از زندگی در خـــــــــــیال

اِلتِمــــــــاس مــــــالِ دیـــــــروز بــــود
مـــــــالِ وَقتـــــــی بـــود کــــﮧ ســـــــاده بودم
اِمــــــــروز میــــــخــــواهی بری ؟؟؟
بــــــــــــــــرو..
هیــــــــــــــس !!!
فَقَطــ ” خــُـــداحــــــــــافِظـــ …
آن قدیماروزگارانش بخیر
ياد شبهاي خوش وشادش بخير
زندگي مثل سلامي ساده بود
زندگاني صبح وشامي ساده بود
سفره ي نان و پنيري داشتيم
در نداري چشم سيري داشتيم
وقت بخشش دست ما لرزش نداشت
مال دنيا اين قدر ارزش نداشت
آدما تاب و تحمل داشتند
بر خدا خيلي توكل داشتند...
یادآن روزابخیر
یادایامش بخیر
آب را گل کردند، چشمها را بستند
و چه با دل کردند
زخمها بردل عاشق کردند
خون به چشمان شقایق کردند
تو کجایی سهراب؟؟
که همین نزدیکی
عشق را دار زدند
همه جا سایه دیوار زدند
تو کجایی که ببینی دل خوش مثقالیست
دل خوش سیری چند؟
صبر کن سهراب !!!!!
گفته بودی قایقی خواهم ساخت….
قایقت جا دارد؟؟!
منم از اهل زمین دلگیرم…….
داستان های کربلا (پیامبران ،کربلا وامام حسین(ع)
سلام عزیزان من در مورد این داستان زیاد جستوجو کردم و به ای نتیجه رسیدم با اندک تغییری به این داستان نزدیکتر است.
حضرت آدم و كربلا
در مصيبت حضرت سيّد الشهداء(ع ) بنا بر روايات مختلف آنچه به چشم ديده ، و ديده نمى شود گريسته اند.
در
جريان هبوط حضرت آدم عليه السلام مى باشد كه آن حضرت پس از ترك اولى كه در
بهشت انجام داد از بهشت رانده و بر زمين فرستاده شد، محل هبوط آدم عليه
السلام در مكّه معظّمه بوده است و در روايات مى باشد كه حضرت آدم عليه
السلام بخاطر آن گناه يا ترك اولى بسيار گريست و از گناه خود توبه كرد.
و
همچنين مفارقت از همسرش حوّا نيز به غصّه او افزوده بود، بنابراين حضرت
آدم عليه السلام بر روى زمين حركت كرد و بيابانها و دشتها را زير پا گذاشت
تا گذار حضرت آدم عليه السلام به سرزمين كربلاى پر بلا افتاد، كدام كربلا
آن كربلايى كه تا حضرت سيّدالشهداء به آن سرزمين وارد شد و ديگر مركب او
حركت ننمود بنابر روايات سه مركب عوض كردند ولى مركب حركت ننمود.
خلاصه آنكه حضرت آدم وقتى به آن سرزمين رسيد، ملاحظه كرد كه گرد غم و غبار، ناراحتى وهمّ و غم در وجودش پديدار شد و قلبش به تنگ آمد، تا رسيد به آنجايى كه شمع فروزان پيامبر (ص ) خاموش گشته بود، يعنى تا به قتلگاه حضرت سيّد الشهداء (ع ) رسيد، قدمش به سنگى برخورد كرد و افتاد - و بر اثر اصابت سرش به زمين - خون از سر حضرت آدم جارى شد، حضرت آدم عليه السلام ناراحت شد و سر به آسمان برداشت كه ، بار الها آيا گناه تازه اى مرتكب شده ام كه مرا اينگونه مجازات مى كنى ؟ خدايا من تمام عالم را گشتم و چنين بلائى بر سرم وارد نشد، حال آنكه در اينجا چنين عقوبت مى شوم !
از جانب پروردگار عالم ندا آمد كه اى آدم از جانب تو گناهى سر نزده است لكن اين همانجايى است كه :
يقتل فى هذه الارض ولدك الحسين عليه السلام ظلما
يعنى اين همانجايى است كه فرزندت حسين عليه السلام بر اثر ظلم شهيد مى شود، و خداوند روضه سيّد الشهداء را خواند و حضرت آدم عليه السلام بر مصائب آن حضرت گريست ، قربان مظلوميّتت حسين جان كه آدم با يك سر شكستن آنگونه به خدا شكايت مى كند، حال آنكه تو با آن همه مصيبت مى فرمايى :
رضا بقضائك و تسليما لامرك لا اله غيرك و لا معبود سواك
حضرت آدم عرض كرد: خدايا آن حسين كه در اين جا شهيد مى شود، ايكون نبيّا؟ پيامبر مى باشد؟
وحى نازل شد كه اى آدم او پيامبر نيست ، لكن نوه پيامبر آخرالزمان و فرزند دختر آن پيامبر(ص ) فاطمه زهرا مى باشد. پس با رهنمايى جبرئيل چهار مرتبه بر قاتلين حضرت سيّد الشهداء(ع ) لعن فرمودند.
منبع : كشكول النور ج 1 ص 132.
به سلامتی بامعرفتا !!
اونایی که اگه صد لایه ایزوگامشون هم بکنن بازم معرفت ازشون چیکه میکنه . . .
به سلامتی درخت !!
نه به خاطرِ میوش ، به خاطرِ سایش . . .
به سلامتی دیوار !!
نه به خاطرِ بلندیش ، واسه این که هیچ وقت پشتِ آدم روخالی نمی کنه . . .
به سلامتی دریا !!
نه به خاطرِ بزرگیش ، واسه یک رنگیش . . .
به سلامتی سایه !!
که هیچ وقت آدم رو تنها نمی ذاره . . .
به سلامتی دوستداران !!
همه اونایی که دوسشون داریم و نمیدونن ، دوسمون دارن و نمی دونیم . . .
به سلامتی عقرب !!
که به خواری تن نمی ده . . .
به سلامتی زنجیر !!
نه به خاطر این که درازه ، به خاطر این که به هم پیوستس . . .
به سلامتی خیار !!
نه به خاطر « خ » ش ، فقط به خاطر « یار » ش . . .
به سلامتی کرم خاکی !!
نه به خاطر کرم بودنش ، به خاطر خاکی بودنش . . .
به سلامتی مردا !!
که هیچ وقت سختی مرد بودن رو با راحتی نامرد بودن عوض نمی کنند . . .
به سلامتی مهره تخته نرد !!
که تا وقتی رفیقشون تو حبس حریفه به احترامش بازی نمی کنن . . .
به سلامتی گاو !!
که نمی گه من ، می گه ما . . .
به سلامتی تابلوی ورود ممنوع !!
که یه تنه یه اتوبان رو حریفه . . .
به سلامتی سرنوشت !!
که نمیشه اونو از "سر" نوشت . . .

ای کاش دوستی ما با یه دیدار شروع میشد و با یه دیدار تموم میشد
ای کاش مثل همه تو روز جدایی چشم تو چشم میشدیم
ای کاش میتونستم اخرین حرفم رو بهت بزنم
ای کاش توی دوستی مثل بقیه بودیم
.
.
.
ولی همه اینا با یه حادثه از بین رفت
نه روز جدایی نه حرفی نه خداحافظی و نه دیداری
ای کاش دوستیمون مثل بقیه بود تا الان که نیستی دل تنگت نباشم
ای کاش کاش میتونستم اخرین حرفم رو بهت بگم که مدیونت نباشم
ولی الان باید تا اون دنیا صبر کنم و بعدش بگم : دوست دارم

ایـن
" خنده های مصنوعی " !
از زیـر سنـگ هم کـه شده پـیدایم کـُن …
مـدت هاست که تـنهـایی هـای مـرا …
دست هـای جـستجوگـری لـمس نکـرده انـد...
تشنه ات که می شود
"سراب"
می شوی..
قــصــه بــگــو تـا بـخوابـم...
امـشـب قـصـه آمـدنـت را مــیـخـواهــم...
میخوانی ؟؟؟
هـــر گــــاه بـه تــو فـــکـر مـــیــکـنم ..
حـــواســم از هــمه چــیز پــرت مــیشود ..
و مـــن چـه روز هـای بــیهوده ای را ســپری مــیـکنم ..
بـا بــیسـت و چـهار سـاعـت حـواس پـرتی...
وقتی چشمانم را روی هم می گذارم ،
خوابـــ مرانمی برد، تورا را می آورد !
از میان فرسنگــــ ها فاصله... !
مدتهاست نه به آمدن کسی دلخوشم
نه از رفتن کسی دلگیر
بی کسی هم عالمی دارد ...


و مـــن رفتــــم...
کــه فــــارغ از تمـــــام تــــــــو
چنـــد وقتــــی را ســـر کنــــم...
کـــه ببینـــــم مــی شــــود
یـــادتـــــــ دیگـــر پــرســـه نـــزنـــد در مـــــن
و تمـــامتــــــ فـــرامـوش شـــود در ذهنــــم...
کــــه نشــــد، کــــه نتــــوانستـــــــم
هـــــــر نفـــس ،
درد اســـت که میکشـــم !!!
ای کــاش یا بـــــــــــودی ،
یـــــا اصـــلا نبودی !!!
ایـــــن که هســـتی
و کنــــارم نیســــتی ...
دیـــــــــوانه ام میکنــــــــــد . . . .
ديدين يه وقتايي اوني که خيلي دوستش داري عميقا آزارت ميده ؟
اما تو بازم دوستش داري ....بازم قبولش داري .......
اگه خـود خــدا هم بیایـد تا خوش بگذرد....
ولـحظه ای فرامـوش کنـی...
فــایده نـدارد!!!
تـــودلت تنگـ اسـت...
بـرای همان یکـ نفـر...
تـا نیایـد....تا نباشـد...
هیـــچ چیـز درسـت نمی شود...هیــچ چیــز!!!
مواظب حرف هایتان باشید
حرفها گاهی از زباله های هسته ای هم خطرناک ترند …
بعضی هایشان را در هیچ جای این کره ی خاکی نمیتوان چال کرد
کاش روی سنگ قبرم بنویسند : “اولین باری نَبود که مُرد”
![]()
ولی کثیفی با سیاهی خیلی فرق داره !
از کنار تنهایی من که می گذری،گوش هایت را بگیر اینجا سکوت ادم رو کر میکنه!

بی کس بود، اما کسی را بی کس نکرد...
تنها بود، اما کسی را تنها نذاشت...
دل شکسته بود، اما دل کسی را نشکست...
کوه غم بود، اما کسی را غمگین نکرد...
شاید بد بود، اما بد کسی رو نخواست...


و آنقدر تکرار می کنند که خودت باورت می شود که تنهایی و بیکس و محتاج!!!




خدایا...
من در این سکوت سنگین و مطلق شب به آستان تو آمده ام ...
آنقدر نیازمندم که یارای گفتنم نیست ...
آنقدر غرق دریای تـمنایـم که دلـم را فراموش کرده ام ...
آنقدر اسیر مشتی خاکم که راه آسـمان را گم کرده ام ...
امشب آمده ام اما نه مثل هرشب ...
کوله بارم پر از گناه و دستهایم خالی ...
من از تو می خواهم بر حال پریشمانـم رحم کنی و به من از لطف
خویش نظر کنی ...
چشمهایـم من ملتمسانه امیدوار به چشمهای توست ...

گاهی برای نوشتن دل نوشته هایم کم میاورم
همانطور که ثانیه به ثانیه نبودنت را کم آوردم
آنقدر از نبودنت نوشتم که کتابخانه ای شده
و چه نامردانه من زیر این بار سنگین خاطره ها کمر خم کردم...

نه بهـــــار با هیــــچ اردیبهــــشتی
نه تابســــتان با هیچ شـــــهریوری
و نه زمســـــتان با هیچ اســــفندی...
به اندازه پاییــــــــز
به مـــذاق خـــیابان ها خوش نیـــامد!
پایـــیز "مـــهــــری" داشت
که بر دل هــــر خـــیابان و رهگـــذری مـــی نشست.


گــــــورســــتـــان هـــا
پــــر از افـــــرادیــــستــــــ کـــــه میــــــپــنداشـــــتــنــــد . . .
چـــــرخِ دنــــیــا :
هــــرگــــز بــــدونِ آن هـا
نمـیــــچــــرخــــد . . . !

چقدرقشنگہ وقتے غمگينے يکے محکم بغلت کنہ...
تا تو روشونہ هاش گريہ کنے...
و وقتے اروم شدے درگوشت اروم بگہ...
آخہ ديوونہ من کہ باهاتم...
قسم
به جوانی ام به قلبم ... به خدای جسم و روحم ... به خدای آسمان ها...
به تمام کهکشانها ... به ستارگان روشن ... به کرانه های دریا ... به نگاهت ...
به خدا ... به خاک پایت ... به نگاه خنده هایت ... به کبودی افق ها ...
به سحر به خنده ی گل ... به سپیدی سپیده ... به تمام خاک دنیا ...
به خدا اگر بخندم ... به خدا اگر بنالم ... به خدا اگر بمیرم ... توئی آخرین تلاشم ...
توئی ... آخرین نگاهم ...
یادمان باشد سر سجاده ی عشق جز برای دل محجوب دعایی نکنیم
یادمان باشد از امروز خطایی نکنیم گر چه در خود شکستیم صدایی نکنیم
...........................................
خیلی سخته که کسی رو دوست داشته باشی اما ندونه ...
خیلی سخته که عزیز ترین کست ازت بخوا که فراموشش کنی ( آخه چرا )
خیلی سخته که عشق را از نگاه کسی بخونی ، اما نتونه بهت بگه ...
............................................
زمان ! به من آموخت که دست دادن معنی رفاقت نیست .....
بوسیدن قول ماندن نیست ......
و عشق ورزیدن ضمانت تنها نشدن نیست
...........................................
عزیزم بدان که همیشه غمگین ترین لحظات را عزیز ترین کسانمان به ما هدیه میدهند
...........................................
دوستش داشتم همچنانکه باغبان گل زیبایش را دوست میدارد ،
میپرستیدمش همچنانکه عاشقی معشوقه اش را میپرستد...
..، ولی این عشق را بخاطر دوستم برای ابد در دل خود مدفون
ساختم و قلب حساس و زود رنجش را باو سپردم. باشد که قدر و قیمت
آن زیبا صنم را در این گیتی پهناور بداند !؟
یک عمر فرصت برای گریستن دارم اما برای تماشای تو ......،
همین یک لحظه باقی است و شاید همین یک لحظه
اجازه ی زیستن در چشمان تو را داشته باشم.

منم نواده حوّا ...
كجاست قدرت چیدن...؟
كجاست بال رهایی...!؟
كجاست شوق پریدن...!!؟
در این زمین گلآلود، كجاست عزم دویدن؟
بگو حقیقت من كو، در این هزاره مغشوش
كجاست مستی خیّام، كجاست ساقی مدهوش؟
كجاست رندی حافظ، كجاست گرمی آغوش؟
بگو رسالت من چیست، در این زمانه سنگین
چگونه نغمه بپاشم، بر این جماعت رنگین
چگونه گریه نباشم، از این تبسّم رنگین
كجاست قلب تپیدن، كجاست باور فردا؟
كجاست وسعت دیدن، كجاست پاكی دریا؟
كجاست راه رسیدن، كجاست آخر دنیا؟

حکــــم ، اعــدام بود ...
اعدامـــی لــحظه ای مـــکث کــرد و بـــوسه ای بر طنــاب دار زد
دادســتان گفت:
آقــای زنــــدانــی، این چــــه کـــاریست ؟؟
زنــدانی خـــنده ای کــرد و گفت :
بیچـــاره طـــناب نــمیزاره زمـــین بیفتم ،
ولی آدم ها !!!!!
بدجـــور زمــینــم زدن ......!

از مترسکی سوال کردم:
آیا از تنها ماندن در این مزرعه بیزار نشده ای؟
پاسخ داد:
در ترساندن دیگران برای من لذتی به یاد ماندنیست
که هرگز از آن بیزار نمی شوم!
اندکی اندیشیدم و سپس گفتم:
راست گفتی
من نیز چنین لذتی را تجربه کرده بودم!
گفت:
تــو اشتباه می کنی زیرا کسی نمی تواند
چنین لذتی را ببرد مگر آنکه ..
درونش مانند من ،
از کاه پر شده باشد ...!!!

ریسمان پاره را می توان دوباره گره زد..
دوباره دوام می آورد..
اما هرچه باشد.. ریسمان پاره ای است
شاید ما دوباره همدیگر را پیدا کنیم..
اما در آنجا که ترکم کردی..
هرگز دوباره مرا نخواهی یافت..
به بودن ها دیر عادت کن و به نبودن ها زود.. آدم ها نبودن را بهـــتر بلدن
برا موندن آدم ها ســـازش کنید
امــــا..
خــــواهـش نه

بــگذارید و بــگذرید
چشم بیندازید و دل مبازید
که دیــر یا زود ..
باید گذاشــت و گذشــت
" امام علی (ع) "
عاشقانه هايي كه مينويسي
همه را به ياد عشقشان بيندازد
و تو همجنان بنويسي
بدون اين كه عشق كسي باشي
يا
حتي در ياد كسي..
نقاب خنداني كه به جهره كذاشتم،،،،
و بعد سيل اشكهايم تو را با خود ببرد.....
و باز من بمانم و تنهايي"""""
مرك مغزي شده.
بايد زودتر دفن شود،،،،،
جيزي براي اهدا هم ندارد،، احساسم است
تا همين ديروز زنده بود،
خودم ديدم
كسي لهش كرد و رفت
ما را از کودکی
به جدایی ها عادت داده اند
همان جایی که روی تخته سیاهمان نوشتند:
خوب ها/بدها
می خواهی بروی ؟
بهانه میخواهی ؟
بگذار من بهانه دستت بدهم
برو هرکس پرسید چرا؟
بگو لجوج بود ... همیشه سرسختانه عاشق بود
بگو فریاد میزد ... همه جا فریاد میزد که فقط مرا می خواهد
بگو دروغ می گفت ... می گفت هر گز ناراحتم نکردی
بگو در گیر بود ... همیشه در گیر افسون نگاهم بود
بگو بی احساس بود
به همه فریاد ها تو هین ها و اخم هایم فقط لبخند میزد
بگو او نخواست
نخواست کسی جز من در دلش خانه کند
بهانه ی مرا بگیر !
من تمام خواستن را وجب کرده ام
هیچکس
هیچکس به اندازه من
عاشق تو و بهانه هایت نیست !
