ﻭ ﻣﺮاﺁﻧﻘﺪﺭ ﺁﺯﺭﺩﯼ.

ﻭ ﻣﺮا

ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺁﺯﺭﺩﯼ.

ﮐﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﮐﻮﭺ ﮐﻨﻢ ﺍﺯ ﺷﻬﺮﺕ..

ﺑﮑﻨﻢ ﺩﻝ ﺯ ﺩﻝ ﭼﻮﻥ ﺳﻨﮕﺖ..

ﺗﻮ ﺧﯿﺎﻟﺖ ﺭﺍﺣﺖ.....

ﻣﯽ ﺭﻭﻡ ﺍﺯ ﻗﻠﺒﺖ..

ﻣﯿﺸﻮﻡ ﺩﻭﺭﺗﺮﯾﻦ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﺩﺭ ﺷﺐ ﻫﺎﯾﺖ

ﺗﻮ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻣﯽ ﺧﻨﺪﯼ..

ﻭ ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﯽ:

ﺑﺎﺯ ﻣﯽ ﺁﯾﺪ ﻭ ﻣﯽ ﺳﻮﺯﺩ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻋﺸﻖ

ﻭﻟی

ﺑﺮ ﻧﻤﯽ ﮔﺮﺩﻡ ﻧﻪ
عاقبت روز وداعش سر رسید
خون دل از دیدگان من چکید

در نگاهش مهربانی بود و بس
عاشقی با هم زبانی بود و بس

گر چه لب بربسته بود از گفتگو
در درونش ناله بود و های و هو

با سکوتش گریه را بیچاره کرد
اشک غم را بی دل و آواره کرد

مانده بودم خیره در چشمان او
بی صدا بودم ولی حیران او

کاش فریادی ز دل بیرون شدی
لیلی من از جنون مجنون شدی

گریه میکردم بدون اشک و آه
ناله ها در سینه اما با نگاه

دست خود آهسته او بالا گرفت
از دل مجنون دل لیلا گرفت

گوشه چشمش روان شد چشمه ای
چشمه را در چشم لیلا دیده ای ؟

دل ز کف دادم منم گریان شدم
همنوا با اشک او نالان شدم

با نگاه آخرش پرپر شدم
همچو برگ لاله ی احمر شدم



رفتن او رفتن جان من است
دیدن او دین و ایمان من است

هر کجا باشد خدا یارش بود
دست حق یار و نگهدارش بود ...


شب است ...

شب است ...

کلنجار میرم باخودم ...

بادلتنگی هایم ...

باقلب له شده ام ...

با غرور شکسته ام ...

سراغش را بگیرم ...

نگیرم ...

بگیرم ...

نگیرم ...

نزدیک صبح است ...

دل را به دریا زدم ...




برایت خاطراتی بر روی دفتر سفید نوشتم

که هیچکسی نخواهد توانست چنین خاطرات شیرینی را

برای بار دوم برایت باز گوید.

چرا مرا شکستی ؟چرا؟

اشعاری برایت سرودم

که هیچ مجنونی نتوانست مهربانی و مظلومیت چهره ات را

توصیف کند

چرا تنهایم گذاشتی ؟چرا؟

چهره پاک و معصومت را هزار بار بر روی

ورق های باقی مانده وجودم نگاشتم

چرا این چنین کردی با من ؟چرا؟

زیباترین ستارگان آسمان را برایت چیدم.

خوشبو ترین گلهای سرخ را به پایت ریختم.

چرا این چنین شد/؟چرا؟

من که بودم؟

که هستم به کجا دارم می روم

آدم  ها ی این روزگار لالت میکنند..

آدم  ها ی این روزگار لالت میکنند..

بعد هی می پرسند..

چیه؟ چرا حرف نمی زنی؟

این خنده دارترین تراژدیه دنیاست..


 

سخت افســـــــوس می خـــــــورم

برای تمام روزهایی کــــــــــه..

بی تـــــــــــو..

گذشتــــــــــند..

و تمام شــــــــب هایی که

که با تو نمی گذرنــــــد..

می بینی ..

هنوز رویایـــــــــت..

تمام زندگی من است ..




از من فاصــــــــــــله بگیر..

هر بار که به من نزدیک می شوی..

باور میکنم هنوز میتوان زندگی را دوست داشت

از من فاصله بگیر..

خسته ام از امیدهای کوتاه ..

از زندگی در خـــــــــــیال



 

اِلتِمــــــــاس مــــــالِ دیـــــــروز بــــود
مـــــــالِ وَقتـــــــی بـــود کــــﮧ ســـــــاده بودم
اِمــــــــروز میــــــخــــواهی بری ؟؟؟

بــــــــــــــــرو..
هیــــــــــــــس !!!
فَقَطــ ” خــُـــداحــــــــــافِظـــ …


روزگار كودكي يادش بخير

روزگار كودكي يادش بخير

آن قدیماروزگارانش بخیر

ياد شبهاي خوش وشادش بخير

زندگي مثل سلامي ساده بود

زندگاني صبح وشامي ساده بود

سفره ي نان و پنيري داشتيم

در نداري چشم سيري داشتيم

وقت بخشش دست ما لرزش نداشت

مال دنيا اين قدر ارزش نداشت

آدما تاب و تحمل داشتند

بر خدا خيلي توكل داشتند...

یادآن روزابخیر

یادایامش بخیر

تو کجایی سهراب؟؟

تو کجایی سهراب؟؟

آب را گل کردند، چشمها را بستند

و چه با دل کردند

زخمها بردل عاشق کردند

خون به چشمان شقایق کردند

تو کجایی سهراب؟؟

که همین نزدیکی

عشق را دار زدند

همه جا سایه دیوار زدند

تو کجایی که ببینی دل خوش مثقالیست

دل خوش سیری چند؟

صبر کن سهراب !!!!!

گفته بودی قایقی خواهم ساخت….

قایقت جا دارد؟؟!

منم از اهل زمین دلگیرم…….

یکی ازبستگان خدا

یکی ازبستگان خدا
شب کريسمس بود و هوا، سرد و برفي.

پسرک، در حالي‌که پاهاي برهنه‌اش را روي برف جابه‌جا مي‌کرد تا شايد سرماي برف‌هاي کف پياده‌رو کم‌تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شيشه  سرد فروشگاه و به داخل نگاه مي‌کرد.
در نگاهش چيزي موج مي‌زد، انگاري که با نگاهش ، نداشته‌هاش رو از خدا طلب مي‌کرد، انگاري با چشم‌هاش آرزو مي‌کرد.
خانمي که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمي مکث کرد و نگاهي به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقيقه بعد، در حالي‌که يک جفت کفش در دستانش بود بيرون آمد.
- آهاي، آقا پسر!
پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق مي‌زد وقتي آن خانم، کفش‌ها را به ‌او داد.پسرک  با چشم‌هاي خوشحالش و با صداي لرزان پرسيد:
- شما خدا هستيد؟
- نه پسرم، من تنها يکي از بندگان خدا هستم!
- آها، مي‌دانستم که با خدا نسبتي داريد!
 
 
خوشبخت ترين فرد كسي است كه بيش از همه سعي كند ديگران را خوشبخت سازد.. اشو زرتشت

داستان های کربلا

داستان های کربلا (پیامبران ،کربلا وامام حسین(ع)

سلام عزیزان من در مورد این داستان زیاد جستوجو کردم و به ای نتیجه رسیدم با اندک تغییری به این داستان نزدیکتر است.

حضرت آدم و كربلا

در مصيبت حضرت سيّد الشهداء(ع ) بنا بر روايات مختلف آنچه به چشم ديده ، و ديده نمى شود گريسته اند.
در جريان هبوط حضرت آدم عليه السلام مى باشد كه آن حضرت پس از ترك اولى كه در بهشت انجام داد از بهشت رانده و بر زمين فرستاده شد، محل هبوط آدم عليه السلام در مكّه معظّمه بوده است و در روايات مى باشد كه حضرت آدم عليه السلام بخاطر آن گناه يا ترك اولى بسيار گريست و از گناه خود توبه كرد.
و همچنين مفارقت از همسرش حوّا نيز به غصّه او افزوده بود، بنابراين حضرت آدم عليه السلام بر روى زمين حركت كرد و بيابانها و دشتها را زير پا گذاشت تا گذار حضرت آدم عليه السلام به سرزمين كربلاى پر بلا افتاد، كدام كربلا آن كربلايى كه تا حضرت سيّدالشهداء به آن سرزمين وارد شد و ديگر مركب او حركت ننمود بنابر روايات سه مركب عوض كردند ولى مركب حركت ننمود.

خلاصه آنكه حضرت آدم وقتى به آن سرزمين رسيد، ملاحظه كرد كه گرد غم و غبار، ناراحتى وهمّ و غم در وجودش پديدار شد و قلبش به تنگ آمد، تا رسيد به آنجايى كه شمع فروزان پيامبر (ص ) خاموش گشته بود، يعنى تا به قتلگاه حضرت سيّد الشهداء (ع ) رسيد، قدمش به سنگى برخورد كرد و افتاد - و بر اثر اصابت سرش به زمين - خون از سر حضرت آدم جارى شد، حضرت آدم عليه السلام ناراحت شد و سر به آسمان برداشت كه ، بار الها آيا گناه تازه اى مرتكب شده ام كه مرا اينگونه مجازات مى كنى ؟ خدايا من تمام عالم را گشتم و چنين بلائى بر سرم وارد نشد، حال آنكه در اينجا چنين عقوبت مى شوم !

از جانب پروردگار عالم ندا آمد كه اى آدم از جانب تو گناهى سر نزده است لكن اين همانجايى است كه :

يقتل فى هذه الارض ولدك الحسين عليه السلام ظلما

يعنى اين همانجايى است كه فرزندت حسين عليه السلام بر اثر ظلم شهيد مى شود، و خداوند روضه سيّد الشهداء را خواند و حضرت آدم عليه السلام بر مصائب آن حضرت گريست ، قربان مظلوميّتت حسين جان كه آدم با يك سر شكستن آنگونه به خدا شكايت مى كند، حال آنكه تو با آن همه مصيبت مى فرمايى :

رضا بقضائك و تسليما لامرك لا اله غيرك و لا معبود سواك

حضرت آدم عرض كرد: خدايا آن حسين كه در اين جا شهيد مى شود، ايكون نبيّا؟ پيامبر مى باشد؟

وحى نازل شد كه اى آدم او پيامبر نيست ، لكن نوه پيامبر آخرالزمان و فرزند دختر آن پيامبر(ص ) فاطمه زهرا مى باشد. پس با رهنمايى جبرئيل چهار مرتبه بر قاتلين حضرت سيّد الشهداء(ع ) لعن فرمودند.

 منبع : كشكول النور ج 1 ص 132.


ادامه نوشته

به سلامتی


به سلامتی بامعرفتا !!

اونایی که اگه صد لایه ایزوگامشون هم بکنن بازم معرفت ازشون چیکه میکنه . . . 

 

به سلامتی درخت !!

نه به خاطرِ میوش ، به خاطرِ سایش . . . 

 

به سلامتی دیوار !!

نه به خاطرِ بلندیش ، واسه این ‌که هیچ‌ وقت پشتِ آدم روخالی نمی‌ کنه . . . 

 

به سلامتی دریا !!

نه به خاطرِ بزرگیش ، واسه یک ‌رنگیش . . . 

 

به سلامتی سایه !!

که هیچ ‌وقت آدم رو تنها نمی ‌ذاره . . .

 

به سلامتی دوستداران !!

همه اونایی که دوسشون داریم و نمی‌دونن ، دوسمون دارن و نمی ‌دونیم . . .

 

به سلامتی عقرب !!

که به خواری تن نمی‌ ده . . .

 

 

به سلامتی زنجیر !!

نه به خاطر این ‌که درازه ، به خاطر این‌ که به هم پیوستس . . . 

 

به سلامتی خیار !!

نه به خاطر « خ » ش ، فقط به خاطر « یار » ش . . . 

 

به سلامتی کرم خاکی !!

نه به خاطر کرم‌ بودنش ، به خاطر خاکی‌ بودنش . . . 

 

به سلامتی مردا !!

که هیچ وقت سختی مرد بودن رو با راحتی نامرد بودن عوض نمی کنند . . .  


به سلامتی مهره تخته نرد !!

که تا وقتی رفیقشون تو حبس حریفه به احترامش بازی نمی کنن . . .

 

به سلامتی گاو !!

که نمی ‌گه من ، می‌ گه ما . . .

 

به سلامتی تابلوی ورود ممنوع !!

که یه ‌تنه یه اتوبان رو حریفه . . .

 

به سلامتی سرنوشت !!

که نمی‌شه اونو از "سر" نوشت . . .


تسلیت عاشورا

شمشیربرهنه....آسمان.....مرد....زمین
تلفیق هزار بغض و یک درد....زمین
ازکعبه به سمت کربلا جاری شد
مارا به کجای قصه آورد....زمین


ایام سوگواری سرور وسالار شهیدان اباعبدالله الحسین(ع) ویاران با وفایش تسلیت باد

دیدیم:...دیدی:...



دیدیم:ای غنچه دهن ،کونلومی قان ایله میسن


دیدی:«بیجا یره عشقمده فغان ایله میسن»

دیدیم:انصاف ایله اینجیتمه منی عاشقینم

دیدی:«گیت،سریمی دنیایه عیان ایله میسن »

دیدیم:آغلاتما منی سرو بویون شوقینده

دیدی:«گوزیاشینی بیهوده روان ایله میسن»

دیدیم:آخر گوزلیم ،باغ و بهاریم سن سن

دیدی:«سن عمرینی حسرتله خزان ایله میسن»

دیدیم:آز چکمه میشم گوزلرینین حسرتینی

دیدی:« ئوز کونلونی یر سز نگران ایله میسن»

دیدیم:عشقینده اسیرم ،منه بس خیری نه در؟

دیدی:«اولده بو سوداده زیان ایله میسن»

دیدیم:عشق آتشی نیلر منه ؟قورخان دگلم

دیدی:«بیچاره ،یانارسان،نه گمان ایله میسن ؟»

دیدیم:ای گل ،من ازلدن ده گوزه ل عاشقیم

دیدی:«سن روحینی عشق ایله جوان ایله میسن

دیدیم:هر گون سر کویینده دولانماقدر ایشیم

دیدی:«واحد،نه گوزه ل یرده مکان ایله میسن»

ای کاش

ای کاش دوستی ما با یه دیدار شروع میشد و با یه دیدار تموم میشد

ای کاش مثل همه تو روز جدایی چشم تو چشم میشدیم

ای کاش میتونستم اخرین حرفم رو بهت بزنم

ای کاش توی دوستی مثل بقیه بودیم

.

.

.

ولی همه اینا با یه حادثه از بین رفت

نه روز جدایی نه حرفی نه خداحافظی و نه دیداری

ای کاش دوستیمون مثل بقیه بود تا الان که نیستی دل تنگت نباشم

ای کاش کاش میتونستم اخرین حرفم رو بهت بگم که مدیونت نباشم

ولی الان باید تا اون دنیا صبر کنم و بعدش بگم :   دوست دارم

" خنده های مصنوعی " !


ایـن

" خنده های مصنوعی " !

میان هر نفسی که میکشم

همهــــــــــــمه ای ست....

که از همه پنــــــــهان....

از تو چه پنـــــــــهان...

میان هر نفسی که میکشم

تـــــــــــــو هستی

که میکِشم تو را....

که میکُشــــــــــــــی مرا...

از زیـر سنـگ هم کـه شده پـیدایم کـُن …

مـدت هاست که تـنهـایی هـای مـرا …

دست هـای جـستجوگـری لـمس نکـرده انـد...

تشنه ات که می شود

"سراب"

می شوی..

قــصــه بــگــو تـا بـخوابـم...

امـشـب قـصـه آمـدنـت را مــیـخـواهــم...

میخوانی ؟؟؟

هـــر گــــاه بـه تــو فـــکـر مـــیــکـنم ..

حـــواســم از هــمه چــیز پــرت مــیشود ..

و مـــن چـه روز هـای بــیهوده ای را ســپری مــیـکنم ..

بـا بــیسـت و چـهار سـاعـت حـواس پـرتی...

وقتی چشمانم را روی هم می گذارم ، 

خوابـــ مرانمی برد، تورا را می آورد !

از میان فرسنگــــ ها فاصله... !


دلم باران میخواهد

فقط باران

بایک بغض به اندازه تمام دلتنگی هایم

وبعد هم توبنشینی کنارمن

وهردو باهم قطره های باران رابشماریم

یک...

دو...

سه...

وبعد اصلا یادمان برود که همه اینها فقط یک خیال ست...

تو...باران...من...

همه اینها خیال است؟؟؟

مدتهاست نه به آمدن کسی دلخوشم

نه از رفتن کسی دلگیر

بی کسی هم عالمی دارد ...


ﺩﻟﻢ ﭘﺮ ﺍﺳﺖ

ﺩﻟﻢ ﭘﺮ ﺍﺳﺖ ...
ﺩﯾﮕﺮ ﭼﯿﺰﯼ ﺑﻪ ﺩﻟﻢ ﻧﻤﯽ ﻧﺸﯿﻨﺪ
ﻭﻟﯽ ﺣﺎﻟﻢ ﺑﺪ
ﻧﯿﺴﺖ ...!
ﻣﯿﺪﺍﻧﻢ " ﯾﮑﯽ " ﻫﻤﻪ ﯼ ﺣﻮﺍﺳﺶ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻫﺴﺖ ﮐﻪ
ﺣﺎﻟﻢ ﺧﻮﺏ ﺑﺎﺷﺪ ﻭ ﺁﻥ " ﯾﮑﯽ " ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺏ ﺑﻮﺩﻧﻢ
ﮐﺎﻓﯿﺴﺖ ...!
" ﺧﺪﺍﯾﺎ " ﺣﺎﻟﻢ ﺧﻮﺏ ﺍﺳﺖ ..
 

مگـــه نخوآستــی بــــری؟!

  اینـــو آویـــــــــ ــــــــزه گوشت کــنـــــــــ ...!

مگـــه نخوآستــی بــــری؟!

پس اینکــــه گــــریـــــــــ ـــــــه می کــــنم یــآ نـــهــــــــــ !

اینــکه شــــآدمـــــــ ــــ یــــآ نـــهـ !

اینکـــه مواظــــــ ــــــــــ ــــــب خــــودم هستــــــــــ ـم یـــآ نــهــــــــــــ !

بـه خــودمـ ربــــــــ ــــــط دآره

تـــو کـــه بـــه خــــواسته ات رسیـــــــــــ ـــــــــــدیــــــــــــ...

رفتــــــ ــــــــــ ـــــــ ـــــی...

پس دیگــــــــه ســــ ـــآکت شو لعنتیــــــــــــــ.....
 
 
زندگی فقـط یـه لحظه اش قشنگه

سـوت پایان!

خدایــــــــــــــــا

عجیب منتظــــر اون لحظه ام!

بزن اون سوتِ پایانُ

داغـــــونـــــم.........
 

سکــــــوت ....

سکــــــوت ....


بعضی وقت ها سکــــــوت میکنم چون آنقدر رنجیده ام  که نمی خواهم حرفی بزنم.


گاه سکــــــوت یه اعتراضه


گاهی هم به انتظار


اما بیشتر سکــــــوتم واسه اینه که هیچ کلمه ای نمی تونه غمی رو که تو دلم وجود داره رو توصیف کنم


و مـــن رفتــــم...


و مـــن رفتــــم...

کــه فــــارغ از تمـــــام تــــــــو

چنـــد وقتــــی را ســـر کنــــم...

کـــه ببینـــــم مــی شــــود

یـــادتـــــــ دیگـــر پــرســـه نـــزنـــد در مـــــن

و تمـــامتــــــ فـــرامـوش شـــود در ذهنــــم...

کــــه نشــــد، کــــه نتــــوانستـــــــم



هـــــــر نفـــس ،

درد اســـت که میکشـــم !!!

ای کــاش یا بـــــــــــودی ،

یـــــا اصـــلا نبودی !!!

ایـــــن که هســـتی

و کنــــارم نیســــتی ...
دیـــــــــوانه ام میکنــــــــــد . . . .


امشب حال خراب ؛ خوبي دارم !!!

ديدين  يه وقتايي اوني که خيلي دوستش داري عميقا آزارت ميده ؟

اما تو بازم دوستش داري ....بازم قبولش داري .......

حالا امشب حال من  همينطوره ؛ امشب دلم بدجوري گرفته

 مهربونم ؛ چه خوب آتش زدي به اين دل از پيش سوخته .........

چه خوب معناي واژه هات  رو برام به تصوير کشيدي ،

خدايا خيلي دلم گرفته ........عمق اين دلتنگي رو فقط تو مي فهمي و خودم ........

 ...يه وقتايي خيلي  تحمل سخت ميشه مثه همين امشب  .....


دلت که تنـگـ یکـ نفـرباشـد..

دلت که تنـگـ یکـ نفـرباشـد...

اگه خـود خــدا هم بیایـد تا خوش بگذرد....

                         ولـحظه ای فرامـوش کنـی...

                  فــایده نـدارد!!!

تـــودلت تنگـ اسـت...

                     بـرای همان یکـ نفـر...

   تـا نیایـد....تا نباشـد...

      هیـــچ چیـز درسـت نمی شود...هیــچ چیــز!!!


مواظب حرف هایتان باشید

مواظب حرف هایتان باشید

حرفها گاهی از زباله های هسته ای هم خطرناک ترند

بعضی هایشان را در هیچ جای این کره ی خاکی نمیتوان چال کرد



کاش  روی سنگ قبرم بنویسند : “اولین باری نَبود که مُرد


      کثیفی رو با رنگ سیاه مثال میزنن ،

ولی کثیفی با سیاهی خیلی فرق داره !








سکوت

سکوت

از کنار تنهایی من که می گذری،گوش هایت را بگیر اینجا سکوت ادم رو کر میکنه!

از من بگو...

اگر روزی خواستی ازمن بگی.بگو:

بی کس بود، اما کسی را بی کس نکرد...

تنها بود، اما کسی را تنها نذاشت...

دل شکسته بود، اما دل کسی را نشکست...

کوه غم بود، اما کسی را غمگین نکرد...

شاید بد بود، اما بد کسی رو نخواست...



قطارﮯ سمت خدا میرفت ،

همـﮧ مردم سوار شدند ،
وقتـﮯ بـﮧ بهشت رسید همـﮧ پیاده شدند
    
یادشان رفت مقصد خدا بود نـﮧ بهشت!


عجب رسمی........

چه رسم جالبیست !!!
محبتت را می گذارند پای احتیاجت...!
صداقتت را می گذارند پای سادگیت...!
سکوتت را می گذارند پای نفهمیت...!
نگرانیت را می گذارند پای تنهاییت...!
و وفاداریت را پای بی کسیت...!

و آنقدر تکرار می کنند که خودت باورت می شود که تنهایی و بیکس و محتاج!!!


تلخه اما......

تلخ ترین قسمت زندگی اونجاست
که آدم به خودش میگه :
چی فکر میکردیم و چی شد.....!


کسی دیگر نمی کوبد در این خانه ی متروک ویران را


کسی دیگر نمی پرسد چرا تنهایه تنهایم

و من چون شمع میسوزم و دیگر هیچ چیز از من نمی ماند

و من گریان و نالانم و من تنهای تنهایم

درون کلبه ی خاموش خویش اما

کسی حال من غمگین نمی پرسد

و من دریای پر اشکم که توفانی به دل دارم

درون سینه ی پر جوش خویش اما

کسی حال من تنها نمی پرسد

و من چون تک درخت زرد پائیزم

که هر دم با نسیمی می شود برگی جدا از او

و دیگر هیچ چیز از من نمی ماند


کاش برمی گشتم

**می خواهم برگردم به روزهای کودکی آن زمان ها که : پدر تنها قهرمان بود .**
** عشــق، تنـــها در آغوش مادر خلاصه میشد **
**بالاترین نــقطه ى زمین، شــانه های پـدر بــود ... **
**بدتـرین دشمنانم، خواهر و برادر های خودم بودند . **
**تنــها دردم، زانو های زخمـی ام بودند. **
                                  **تنـها چیزی که میشکست، اسباب بـازیهایم بـود **                                     **و معنای خداحافـظ، تا فردا بود**



خدایا...


خدایا...


من در این سکوت سنگین و مطلق شب به آستان تو آمده ام ...


آنقدر نیازمندم که یارای گفتنم نیست ...


آنقدر غرق دریای تـمنایـم که دلـم را فراموش کرده ام ...


آنقدر اسیر مشتی خاکم که راه آسـمان را گم کرده ام ...


امشب آمده ام اما نه مثل هرشب ...


کوله بارم پر از گناه و دستهایم خالی ...


من از تو می خواهم بر حال پریشمانـم رحم کنی و به من از لطف

خویش نظر کنی ...


چشمهایـم من ملتمسانه امیدوار به چشمهای توست ...

دل نوشته



گاهی برای نوشتن دل نوشته هایم کم میاورم


همانطور که ثانیه به ثانیه نبودنت را کم آوردم


آنقدر از نبودنت نوشتم که کتابخانه ای شده


و چه نامردانه من زیر این بار سنگین خاطره ها کمر خم کردم...


پایـــیز "مـــهــــری" داشت






نه بهـــــار با هیــــچ اردیبهــــشتی


نه تابســــتان با هیچ شـــــهریوری


و نه زمســـــتان با هیچ اســــفندی...


به اندازه پاییــــــــز


به مـــذاق خـــیابان ها خوش نیـــامد!


پایـــیز "مـــهــــری" داشت


که بر دل هــــر خـــیابان و رهگـــذری مـــی نشست.



مرده های گورستان

گــــــورســــتـــان هـــا


پــــر از افـــــرادیــــستــــــ کـــــه میــــــپــنداشـــــتــنــــد . . .


چـــــرخِ دنــــیــا :


هــــرگــــز بــــدونِ آن هـا


نمـیــــچــــرخــــد . . . !


آخہ ديوونہ من کہ باهاتم...

چقدرقشنگہ وقتے غمگينے يکے محکم بغلت کنہ...

 

 

 تا تو روشونہ هاش گريہ کنے...

 

 

و وقتے اروم شدے درگوشت اروم بگہ...

 

 

آخہ ديوونہ من کہ باهاتم...

تست love:

تست love:

آشنا ترین غریبه

وقتـــی دو نفـــر از هـــم جـــدا میشـــن ....
دیگه نمیتونن مثل قبل دوستـــ باشن ؛ چون به قلب همدیگه زخم زدن !
نمیتونن دشمن همدیگه باشن ؛ چون زمانی همو دوستـــ داشتن
!تنها میتونن آشنا ترین غریبه برای همدیگه باشن ...! 

عشق تکیه‌کردن نیست و رفاقت

کم‌کم تفاوت ظریف میان نگه‌داشتن یک دست و زنجیر کردن یک روح را یاد خواهی گرفت. این‌که عشق تکیه‌کردن نیست و رفاقت، اطمینان خاطر. و یاد می‌گیری که بوسه‌ها قرارداد نیستند و هدیه‌ها، عهد و پیمان معنی نمی‌دهند. و شکست‌هایت را خواهی پذیرفت سرت را بالا خواهی گرفت با چشم‌های باز با ظرافتی زنانه و نه اندوهی کودکانه و یاد می‌گیری که همه‌ی راه‌هایت را هم‌امروز بسازی که خاک فردا برای خیال‌ها مطمئن نیست و آینده امکانی برای سقوط به میانه‌ی نزاع در خود دارد کم کم یاد می‌گیری که حتی نور خورشید می‌سوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری. بعد باغ خود را می‌کاری و روحت را زینت می‌دهی به جای این‌که منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد. و یاد می‌گیری که می‌توانی تحمل کنی... که محکم هستی... که خیلی می‌ارزی. و می‌آموزی و می‌آموزی با هر خداحافظی یاد می‌گیری.


خورخه لوییس بورخس

سکوت کن

سکوت کن!
بگذار بغض هایت سربسته بماند...
گاهی
سبک نشوی
سنگین تری

نــگــذر از "او" کــهــ مــرا از "تُــــــو" و نــگــاهــتــ را از "مــن" گــرفــتــ ...!

مــیــرومــ امــا...

در نــبــودنــمــ

اگــر لــحــظــهـ ای، حــتــی بــرای ثــانــیــه ای هــرچــنــد کــوتــاه ...

دلـتــنــگــمــ شــدی ...

بــهــ خــاطــراتــمــان قَــســمــ...!!!

نــگــذر از "او" کــهــ مــرا از "تُــــــو" و نــگــاهــتــ را از "مــن" گــرفــتــ ...!

از یه جایی به بعد . . .

از یه جایی به بعد . . .
مرض چک کردن موبایلت خوب میشه
حتی یه وقتایی یادت می ره گوشی داری
دیگه دلشوره نداری که گوشیتو جا بذاری
یا اس ام اسی بی جواب بمونه

از یه جایی به بعد . . .
دیگه دوس نداری هیچکس رو
به خلوت خودت راه بدی
حتی اگه تنهایی کلافه ات کرده باشه

از یه جایی به بعد . . .
وقتی کسی بهت می گه دوست دارم
لبخند میزنی و ازش فاصله میگیری

از یه جایی به بعد . . .
هر روز دلت برای یه آغوش امن تنگ میشه
اما دیگه به هیچ آغوشی فکر نمی کنی

از یه جایی به بعد . . .
حرفی واسه گفتن نداری
ساکت بودن رو به خیلی از حرفا ترجیح میدی
و می ری تو لاک خودت

از یه جایی به بعد . . .
از اینکه دوسِت داشته باشن می ترسی
جای دوست داشته شدن ها
توی تن و فکر و قلبت می سوزه

از یه جایی به بعد . . .
فقط یه حس داری حس بی تفاوتی
نه از دوست داشتن ها خوشحال میشی
و نه از دوست نداشتن ها ناراحت

از یه جایی به بعد . . .
توی هیجان انگیز ترین لحظه ها هم
فقط نگاه می کنی

قسم


قسم

           به جوانی ام به قلبم ... به خدای جسم و روحم ... به خدای آسمان ها...

              به تمام کهکشانها ... به ستارگان روشن ... به کرانه های دریا ... به نگاهت ...

                    به خدا ... به خاک پایت ... به نگاه خنده هایت ... به کبودی افق ها ...

                    به سحر به خنده ی گل ... به سپیدی سپیده ... به تمام خاک دنیا ...

            به خدا اگر بخندم ... به خدا اگر بنالم ... به خدا اگر بمیرم ... توئی آخرین تلاشم ...

                                            توئی ... آخرین نگاهم ...

یادمان باشد


یادمان باشد اگر شاخه گلی چیدیم وقت پرپر شدنش سوز و گدازی نکنیم

                 یادمان باشد سر سجاده ی عشق جز برای دل محجوب دعایی نکنیم

              یادمان باشد از امروز خطایی نکنیم گر چه در خود شکستیم صدایی نکنیم

 

                                     ...........................................

 

                       خیلی سخته که کسی رو دوست داشته باشی اما ندونه ...

               خیلی سخته که عزیز ترین کست ازت بخوا که فراموشش کنی ( آخه چرا )

                خیلی سخته که عشق را از نگاه کسی بخونی ، اما نتونه بهت بگه ...

 

                                     ............................................

 

               زمان !  به من آموخت که دست دادن معنی رفاقت نیست .....

               بوسیدن قول ماندن نیست ......

               و عشق ورزیدن ضمانت تنها نشدن نیست

                                            ...........................................

       عزیزم بدان که همیشه غمگین ترین لحظات را عزیز ترین کسانمان به ما هدیه میدهند

                                            ...........................................

دوستش داشتم همچنانکه باغبان گل  زیبایش را دوست میدارد ،

دوستش داشتم همچنانکه باغبان گل  زیبایش را دوست میدارد ،

میپرستیدمش   همچنانکه عاشقی معشوقه اش را میپرستد...

                       ..، ولی این عشق را بخاطر دوستم برای ابد در دل خود مدفون

                 ساختم و قلب حساس و زود رنجش را باو سپردم. باشد که قدر و قیمت

                                   آن زیبا صنم را در این گیتی پهناور بداند !؟


  تو میروی و من فقط نگاهت میکنم تعجب نکن چرا گریه نمیکنم بی تو .....،

        یک عمر فرصت برای گریستن دارم اما برای تماشای تو ......،

        همین یک لحظه باقی است و شاید همین یک لحظه

        اجازه ی زیستن در چشمان تو را داشته باشم.

منم نواده حوّا ...

منم نواده حوّا ...

كجاست قدرت چیدن...؟

كجاست بال رهایی...!؟

كجاست شوق پریدن...!!؟

در این زمین گل‌آلود، كجاست عزم دویدن؟

بگو حقیقت من كو، در این هزاره مغشوش

كجاست مستی خیّام، كجاست ساقی مدهوش؟

كجاست رندی حافظ، كجاست گرمی آغوش؟

بگو رسالت من چیست، در این زمانه سنگین

چگونه نغمه بپاشم، بر این جماعت رنگین

چگونه گریه نباشم، از این تبسّم رنگین

كجاست قلب تپیدن، كجاست باور فردا؟

كجاست وسعت دیدن، كجاست پاكی دریا؟

كجاست راه رسیدن، كجاست آخر دنیا؟

در این بازار نامردی به دنبال چه میگردی ؟

در این بازار نامردی به دنبال چه میگردی ؟ نمی یابی نشان هرگز، تو از عشق و جوانمردی

 

حکــــم ، اعــدام بود ...

اعدامـــی لــحظه ای مـــکث کــرد و بـــوسه ای بر طنــاب دار زد

دادســتان گفت:

 آقــای زنــــدانــی، این چــــه کـــاریست ؟؟

زنــدانی خـــنده ای کــرد و گفت :

بیچـــاره طـــناب نــمیزاره زمـــین بیفتم ،

ولی آدم ها !!!!!

 بدجـــور زمــینــم زدن ......!

مترسک

 

از مترسکی سوال کردم:

آیا از تنها ماندن در این مزرعه بیزار نشده ای؟

پاسخ داد:

در ترساندن دیگران برای من لذتی به یاد ماندنیست

که هرگز از آن بیزار نمی شوم!

اندکی اندیشیدم و سپس گفتم:

راست گفتی

من نیز چنین لذتی را تجربه کرده بودم!

گفت:

تــو اشتباه می کنی زیرا کسی نمی تواند

چنین لذتی را ببرد مگر آنکه ..

درونش مانند من ،

از کاه پر شده باشد ...!!!

در آنجا که ترکم کردی..  هرگز دوباره مرا نخواهی یافت..

ریسمان پاره را می توان دوباره گره زد..

     دوباره دوام می آورد..

اما هرچه باشد.. ریسمان پاره ای است

   شاید ما دوباره همدیگر را پیدا کنیم..

اما در آنجا که ترکم کردی..

هرگز دوباره مرا نخواهی یافت..

به بودن ها دیر عادت کن و به نبودن ها زود.. آدم ها نبودن را بهـــتر بلدن

به بودن ها دیر عادت کن و به نبودن ها زود.. آدم ها نبودن را بهـــتر بلدن

 

برا موندن آدم ها ســـازش کنید

امــــا..

خــــواهـش نه



بــگذارید و بــگذرید

چشم بیندازید و دل مبازید

که دیــر یا زود ..

باید گذاشــت و گذشــت

" امام علی (ع) "

از تو میگذرم بی آنکه دیگر تو را ببینم ،



از تو میگذرم بی آنکه دیگر تو را ببینم ،


از تو میگذرم بی آنکه خاطره ای را از تو بر دوش بکشم ،

نمیخواهم دیگر طعمی را از عشق بچشم.

از تو میگذرم ، تویی که گذشتی از همه چیز ،


این را هم فراموش میکنم ، جای من در اینجا نیست!


میروم تا آرام باشی ، تا از شر من و احساسم راحت باشی ،


میروم تا روزی پشیمان شوی ،حیف احساسات عاشقانه ام بود ،


از تو میگذرم و شک نکن که فراموشت میکنم ،


هر چه شمع و شعله و آتش بود را در قلبم خاموش میکنم ….


نه اندیشیدن به تو فایده دارد ، نه فکر کردن به خاطره هایت ،


حالا آنقدر به دنبالم بیا تا خسته شود پاهایت….


از تو میگذرم تو ارزشی برایم نداری….


کارت شده بود دلشکستن و بی وفایی ،


چرا پاسخی به دل گرفته ام نمیدهی ،


چرا سرد شده ای و مثل آن روزها سراغی از من نمیگیری؟


فکر کرده ای کیستی، برو با همان عاشقان سینه چاکت ،


از تو میگذرم بی آنکه تو را ببینم ،


محال است دیگر برگردم ، حتی اگر از غم و غصه بمیرم….


از تو میگذرم و بی خیالت میشوم ،


اشتباه گرفته ای ، من آن کسی که میخواهی نیستم ،


تا هر چه دلت خواست با دلش بازی کنی ،


میروم تا حتی نتوانی یک لحظه هم نگاهم کنی….


از تو میگذرم بی آنکه لحظه ای برگردم و تو را ببینم ،


یک روز بیا تا حساب تمام بی محبتهایت را از قلب شکسته ام برایت بگیرم….

درد يعني...



درد يعني...

عاشقانه هايي كه مينويسي

همه را به ياد عشقشان بيندازد

و تو  همجنان بنويسي

بدون اين كه عشق كسي باشي

يا

حتي در ياد كسي..


دست به صورتم نزن ميترسم بيفتد،،،،

نقاب خنداني كه به جهره كذاشتم،،،،

و بعد سيل اشكهايم تو را با خود ببرد.....

و باز من بمانم  و تنهايي"""""


ارامتر تكانش دهيد،،،،

مرك مغزي شده.

بايد زودتر دفن شود،،،،،

جيزي براي اهدا هم ندارد،، احساسم است


تا همين ديروز زنده بود،

خودم ديدم

كسي لهش كرد و رفت


ما را از کودکی

به جدایی ها عادت داده اند
همان جایی که روی تخته سیاهمان نوشتند:
خوب ها/بدها



شده بعضی وقتا یهو دیگه دوستش نداشته باشی؟
به خودت می گی اصلاً واسه چی دوستش دارم؟
مگه کیه؟
مگه واسم چیکار کرده؟
بعد ازدرد به خودت میپیچی که اصلاً واسه چی اینقدر خودتو اذیت کردی؟



یهو، یه چیزی یادت میاد....
یه چیز ِ خیلی کوچیک....
یه خاطره....
یه حرف....
یه لبخند....
یه نگاه....
و بعد....
دوباره دوسش داری....
همینه....

می خواهی بروی ؟

می خواهی بروی ؟
بهانه میخواهی ؟
بگذار من بهانه دستت بدهم
برو هرکس پرسید چرا؟
بگو لجوج بود ... همیشه سرسختانه عاشق بود
بگو فریاد میزد ... همه جا فریاد میزد که فقط مرا می خواهد
بگو دروغ می گفت ... می گفت هر گز ناراحتم نکردی
بگو در گیر بود ... همیشه در گیر افسون نگاهم بود
بگو بی احساس بود
به همه فریاد ها تو هین ها و اخم هایم فقط لبخند میزد
بگو او نخواست
نخواست کسی جز من در دلش خانه کند

بهانه هم اگر می گیری ...

بهانه هم اگر می گیری ...


  بهانه ی مرا بگیر !


  من تمام خواستن را وجب کرده ام


  هیچکس

 

 هیچکس به اندازه من


  عاشق تو و بهانه هایت نیست !